X
تبلیغات
اس ام اس و جک و چیستان های جالب و

اس ام اس و جک و چیستان های جالب و

اس ام اس جک و چیستان

شب خوابگاه پسران

در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلال
ی ابکشه!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت 18:34  توسط شهریار  | 



(دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)

ويروس آنفلوآنزا از غفلت نگهبانهاي ورودي سوءاستفاده کرده و با کل ايل و تبارش به يك مجتمع مسكوني نفوذ کرده. مغز، طي نشستي اضطراري بقيه اعضاي مجمعالجوارح را دور هم جمع کرده تا همفکري کنند...

مغز: بايد بفهميم کي بياحتياطي کرده و باعث ورود ويروس شده؟ چندبار بگويم هر غريبهاي را به داخل راه ندهيد؟ از شدت عصبانيت چنان داغ کردهام که شر شر دارم عرق ميريزم!

پوست: من که موقع آمدن ويروس رفته بودم اپيليدي و خبر ندارم کي او را راه داده. تازه موقعي که رفتم تمام در و پنجره‏هايم را بسته بودم. به نظر من تقصير بيني است. از وقتي عمل کرده، «سر به هوا» شده.

بيني: چرا تهمت ميزني؟ مرا بگو که توي اين سرما رفته بودم بيرون تا آشغالها را دم در بگذارم. حالا که اين طور است تمام دريچههاي ورودي و خروجيام را كيپ ميكنم.


غدد لنفاوي: نه نبند. من از بس آشغال خوردهام حالم بد شده. لااقل در را کمي باز بگذار، دارم بالا ميآورم.

عصب: عموجان! براي اينكه تنبيه شوند سنسورهاي درد را فعال كنم؟

هر دو كليه (با هم): نه، عصب! خيلي خطرناکه عصب!

جگر: از دست من فعلا کمکي بر نمي‏آيد. با اجازه ميخواهم بروم.

پروستات: كجا جيگر؟!

گلبول سفيد: براي مبارزه با بافتهاي آسيب ديده، به کمکهاي نقدي و جنسي احتياج داريم.

روده: اين بحثها را کنار بگذاريد. ويروس دنبال ايجاد تفرقه و همين اختلافهاست. ببينم، اينجا کسي مسواک يا خلال دندان ندارد؟ ميترسم ويروس لاي يکي از پرزهايم مخفي شده باشد.

معده: مسواک نه، ولي دهانشويه مخصوص دارم. آدرسش را بده تا بريزم آنجا.

روده: روده بزرگ، بعد از کوچه اول، سمت چپ، بالاتر از کبابي، نبش ساندويچي، سر پيچ!... آخ سوختم. اين مثلا دهانشويه بود؟

ريه: يکي به بيني بگويد دريچهها را باز کند. مُرديم از کمبود اکسيژن.

مغز: اينجا راديو پيام! در كليه رگها و شاهرگها به علت سهميهبندي اكسيژن و كمبود سوخت، شاهد ترافيك سنگين گلبولهاي قرمز هستيم. در محور بزرگراه آئورت هم گلبولهاي قرمز پشت ترافيك ماندهاند. ماموران راهداري و پليس راه در حال باز كردن محور حلق و دهان و رساندن اكسيژن هستند.

گلبول سفيد: من دنبال ويروس کُش جديدم. کسي ندارد؟ ويروس، آپديت شده و آنتي ويروسي كه نصب كردهام جواب نميدهد. اگر دهان همينطوري باز شود، ممكن است بقيه جاها هم ويروسي شوند.

پوست: آخ! يک موشک الان به پشتم اصابت کرد و سوراخ شدم.

بيني: چه بوي الکلي ميآيد! با اينکه دريچههايم را بستهام اما بويش تابلو است.

قلب: واي نکند ويروس براي اينکه «مخ»مان را بزند، با خودش الکل آورده؟ آهاي مخچه! مراقب باش.


عصب: باز تودچار استرس شدي و ضربانت بالاتر رفت؟ يک دقيقه آن تلمبهات را بگذار زمين و استراحت کن؛ نترس. بوي الکل به خاطر آمپول است. با خودش ويروسکش جديد آورده.

ويروس: اي گلبول سفيد، اي بچه سوسول، اي دوپينگي، اي تزريقي! زورت به بچههام رسيده؟ اگر راست ميگويي بدون تزريق ميآمدي مبارزه.

غدد لنفاوي: تقصير خودت است كه هرجا ميروي مهماني، ماشين جوجهكشي راه مياندازي و خودت را تكثير ميكني؛ اينجا مجتمع مسكوني است، حرمسرا كه نيست!

ويروس: غلط كردم. راستش اينها بچههاي واقعيام نيستند. همه‏شان كپيهاي غيرمجازند! به من كاري نداشته باشيد، خودم توقيفشان ميكنم.

لنفوسيت: ديگر دير شده. من مامورم و معذور.

ويروس ضعيف و ضعيفتر شده و ديگر نميتواند خود را تكثير كند.

گلبول سفيد: حالت جا آمد آقا ويروس؟ البته بهتر است بگويم «آغا» ويروس!

ويروس: من الان كارم تمام است اما قول ميدهم كه دوباره برگردم. مرا از در بيندازيد بيرون، از پنجره وارد ميشوم.

روده: زياد داري حرف ميزني. سوار شو ميخوام بيندازمت بيرون بچه‏پررو. رو كه نيست، سنگ مثانه است!

مثانه: چرا به من توهين ميکني؟ من اگر سنگ داشتم كه خودم ميزدم توي سر اين ويروس، نه اينکه مثل کليه بروم با سنگهايم گردنبند مجلسي درست کنم!

در حالي كه همه به اين حرف ميخندند، روده ويروس را اخراج ميكند و دستهايش را با آب ميشويد! مغز از همه تشكر ميكند و موضوع جلسه آينده را تعيين ميكند

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ ...
گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.
اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم.

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 
 

در اروپا اگر بچه يك خانواده در يك مهماني گلدان 1500 دلاري صاحبخانه را بشكند ؛ صاحبخانه خيلي راحت 1500 دلار را از مهمان بيچاره مي گيرد ولي اگر در ايران اين اتفاق بيافتاد صاحب خانه بايد 1500 دلار به مهمان بدهد تا بچه را از شكستن بقيه ي گلدانها منصرف كند ...

در ايران اگر كسي كادو ندهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو ارزان بدهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو كوچك بدهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو بزرگ بدهد مي خواهد پز بدهد ؛
اگر كسي كادو گران بدهد ولخرج است ...
اما در اروپا مهم نيست كسي كادو بدهد يا ندهد ...

دراتوبوسهاي ايران اگر كسي كتاب بخواند ؛ بچه مثبت است ...
اگر كسي آهنگ گوش كند بچه منفي است ...
اگر كسي با تسبيح بازي كند ؛ بسيجي است ...
اگر كسي سيگار بكشد ؛ خلافكار است ...
اما دراتوبوسهاي اروپا كسي به كسي دقت نمي كند ...

در اروپا اگر صاحبخانه از مهمان بدش بيايد ؛ صاحبخانه به راحتي مهمان را از خانه بيرون مي كند
اما
در ايران اگر صاحبخانه از مهمان بدش بيايد ؛ صاحبخانه به راحتي از خانه بيرون مي رود

در ايران اگر پسري به دختري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر پسري به پسري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر دختري به پسري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر دختري به دختري فكركند ؛ عيب است ...
اما در اروپا اصلاً فكر نمي كنند ...

سلام شدیدا نیاز به یک همکار خانوم داریم

دارم به نژاد پرستی محکوم میشم کی همکاری میکنه

کمککککککککککککککککککککک

دعاي خانم ها: خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم، صبر بده تا تحملش كنم، اما قدرت نده كه ميزنم لهش ميكنما!

مامانه به بچه هه ميگه ميدونم شيطون گولت زد موهاي خواهرتو کشيدي. بچه هه ميگه آره ولي لگدي که زدم تو شيکمش ابتکار خودم بود!

یارو تو جاده داشته رانندگي ميکرده، يهو ميبينه يه کاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نميگيره، رفيقشو صدا ميکنه ميگه: اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين!

به یارو ميگن سفره حج چطور بود؟ ميگه عالي، خيابوناش تميز، برجاش بلند، ماشينا همه آخرين مدل، يه جاي ديدني هم داشت كه خيلي شلوغ بود من دیگه نرفتم!

یارو با گوسفنداش دعواش ميشه، واسه چرا ميبردشون چمن مصنوعي!

یارو ميره از اين ماشينا ميخره که فرمونش سمت راسته. بهش ميگن حالا ازش راضي هستي؟ ميگه: راضي که هستم، فقط هر وقت تف ميکنم ميخوره تو صورت زنم!

به آدامس میگن آرزوت چیه؟ میگه زیر دندون اصفهانی جماعت نیفتم!

یارو داشته يكي رو بدجور ميزده و هي داد ميزده كمك كمك! بهش ميگن بابا تو كه داري اينو مي زني، تو چرا كمك مي‌خواي؟ ميگه آخه اين گفته اگه بلند شم لهت ميكنم!

به یارو ميگن: از مسافرت چي آوردي؟ ترکه ميگه: تشريف!

یارو با نامزدش میره کافی شاپ، گارسون میاد میگه چی میل دارید براتون بیارم؟ دختره میگه: ۲ تا کافه گلاسه لطفاً. یارو هول میشه میگه: ۲ تا هم واسه من بیارین!

یارو ميره عيادت يکي از دوستاش، وقتي ميخواد بره به اقوام دوستش که اونجا بودن ميگه: اين دفعه مثل دفعه قبل نکنيد، که مريضتون مُرد و منو خبر نکرديدها!

یارو راديولوژيست بوده، به مريض ميگه: تو عکستون يک شکستگي بزرگ در دنده راستتون ديدم، اما اصلاً نگران نباشيد خودم با فتوشاب درستش کردم!

از طرف وزارت بهداشت میان سرکشي گاوداري، به یارو میگن: شما به گاواتون چي ميدين؟ میگه: کاه! خلاصه جریمش میکنن. چند وقت بعد دوباره میان همون سوال رو میکنن، یارو میگه: بهشون چلوکباب میدیم! دوباره جریمش میکنن. چند وقت بعد میان دوباره همون سوال رو میکنن، یارو میگه: والا ما به گاوامون پول تو جیبی میدیم، هرچی دلشون میخواد بخرن بخورن!

یارو به رفيقش ميگه: من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه: ببرش باغ وحش. فردا رفقيش میبینتش، ميگه برديش؟ یارو ميگه: آره، تازه امشب هم ميخوام ببرمش سينما!

به

یارو ميگن يه جمله بساز که توش آب باشه. ميگه: لوله!

یه نفر با یه اصفهانی دست به یقه میشه. اصفهانیه التماس کنان میگه: آقا تو رو خدا یقمو ول کن گوشمو بگیر، آخه یقم پاره میشه!

يه روز يه یارو داشته دنده عقب با ماشين از كوه ميرفته، بالا بهش ميگن چرا دنده عقب ميري؟ ميگه آخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم. بعداً وقتي ميخواسته پايين بياد باز ميبينن داره دنده عقب مياد. ميگن الان چرا دنده عقب مياي؟ ميگه آخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم!

یارو ميره از ملاي محل ميپرسه: ببخشيد حاج آقا، با کفش ميشه نماز خوند؟ حاج آقا ميگه: نه برادر، نميشه. یارو ميگه: ولي من خوندم شد!

يه دکتر اصفهاني زنش ميميره، روي سنگ قبرش مينويسه: آرمگاه زري همسر دکتر رحیمی مختصص زنان و زايمان، مطب خيابان جلفا کوچه سوم پلاک 20 ساعات پذيرايي: 16 الي 21 شب!

یارو ميره مانور از هواپيما مي پره چترش باز نمي شه. ميگه خدا رحم کرد مانور بود!

یارو اسم نويسي ميكنه واسه موبايل، ميگه: خدا كنه نوكيا در بياد!


تعمير و نگهداري از كاخ سفيد بصورت يك مناقصه مطرح شد.
يك پيمانكار
آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني در اين مناقصه شركت كردند.

پيمانكار آمريكايي پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 900 دلار اعلام كرد.
مسؤل كاخ سفيد دليل قيمت گذاري اش را پرسيد و وي در پاسخ گفت:
400 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 400 دلار بابت هزينه هاي كارگران و ... + 100 دلار استفاده بنده.

پيمانكار مكزيكي هم پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 700 دلار اعلام كرد.
300 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 300 دلار بابت هزينه هاي كارگران و ... + 100 دلار استفاده بنده.
..
..
..
..
..
..
..
..
..
اما نوبت به پيمانكار ايراني كه رسيد بدون محاسبه و بازديد از محل به سمت مسؤل كاح سفيد رفت
و در گوشش گفت: قيمت پيشنهادي من 2700 دلار است!!!
مسؤل كاخ سفيد با عصبانيت گفت: تو ديوانه شدي، چرا 2700 دلار؟!!!!!
پيمانكار ايراني در كمال خونسردي در گوشش گفت: آرام باش ...
..
1000 دلار براي تو ...... و 1000 براي من ....... و انجام كار هم با پيمانكار مكزيكي.
و پيمانكار ايراني در مناقصه پيروز شد !!!!

ارو زبونش می‌گرفته ، می‌ره داروخونه می‌گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می‌گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می‌ده: دیب دیگه - این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره.
کارمنده می‌گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم - چی هست این دیب ؟! 

یارو می‌گه: بابا دیب ، دیب
طرف می‌بینه نمی‌فهمه ، می‌ره به رئیس داروخونه می‌گه - اون می‌آد ‌می‌پرسه: چی می‌خوای عزیزم ؟!
یارو می‌گه: دیب!
رئیس می‌پرسه: دیب دیگه چیه؟!

یارو می‌گه: بابا دیب دیگه - این ورش دیب داره ، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می‌گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟!

یارو می‌گه: آره بابا - خودم دائم مصرف دارم، شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه ، نمی‌تونه سر در بیاره و کلافه می‌شه ... یکی از کارمندای داروخونه برای خود شیرینی می‌آد جلو و می‌گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره، فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد - اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه ، گفت: اشکال نداره - یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو میارن - وقتی می‌رسه، از یارو می‌پرسه: چی می‌خوای؟!
یارو می‌گه: دیب! 
کارمنده می‌گه: دیب؟!

یارو: آره
کارمنه می‌گه: که این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره؟!


یارو: آره
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می‌خوای؟!

همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می‌خواد - کارمنده سریع می‌ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره می‌ده به یارو و اونم می‌ره پی کارش.
همه جمع می‌شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این?!

کارمنده می‌گه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟دیب دیگه چیه؟!
می‌گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می‌شه و می‌گه: اینجوری فایده نداره - برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟!
کارمنده می‌گه: تموم شد - آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!
دوستان حالا دیب چیه؟؟؟؟؟؟

وقتی که مهربونن ---------- مثل یه خرگوش ملوس دوست داشتنین 

وقتی که اعصبانی میشن ---------- مثل دیونه ها میشن دیگه نمیشه رفت سمتشون 

وقتی غر میزنن --------- مثل مگس میرن رو اعصابت 

وقتی که ناز میکنن ---------- مثل یه بچه نق نقو اعصابتو خورد میکنن 

وقتی که دروغ میگن --------- قیافشون شبیه سوسک میشه 

وقتی ناراحت میشن ---------- مثل یه گنجشک تیر خورده دلسوز میشن 

وقتی خوشحال میشن -------- مثل کانگورو اینور اونور میپرن 

وقتی جیغ میزنن --------- مثل یه سوزن که بهت میزنن از جا میپری 

وقتی که بترسن --------- مثل موش سریع یه جا قایم میشن 

وقتی خجالت بکشن (البته اگه بکشن)------- مثل لبو قرمز میشن 

وقتی که حرف میزنن -------- مثل رادیو خراب باید بزنی تو سرش تاقطع شه 

وقتی که گریه میکنن ------------ مثل بچه های شیش ماهه حتما باید نازش کنی تا آروم شه 

و در آخر وقتی که هیچ کاری نمیکننو یه جا میشینن مثل یه قاب عکس که زیاد نگاش میکنی خسته میشی



دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت كرد و تصمیم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند . وقتی كه خدمتكار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست كه دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است. او این خبر را به دخترش داد . دخترش گفت كه او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی كند اما فرصتی است كه دست كم برای یك بار هم كه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای می دهم ، كسی كه بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود . آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی كاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد . دختر با باغبانان بسیاری صحبت كرد و آنان راه گلكاری را به او آموختند . اما بی نتیجه بود و گلی نرویید . روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر كدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند . شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسی كرد و در پایان اعلام كرد كه دختر خدمتكار ، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسی را انتخاب كرده كه در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها كسی است كه گلی را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسری امپراطور می كند؛ گل صداقت ............زیرا چیزی كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود .آیا امكان دارد گلی از سنگریزه بروید .

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از...................

 



 پدرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"
    البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
    خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.
    تازه دایی دختر عمه پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"
    مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
    ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.
    در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
    از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم.. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
    ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

    این بود انشای من!

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد.
BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است ...

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."


مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی"!

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت

اهل دانشگاهم
رشته ام علافي‌ست
جيب‌هايم خالي ست
پدري دارم
حسرتش يک شب خواب!
دوستاني همه از دم ناباب
و خدايي که مرا کرده جواب.

اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌کاريست
من نمي‌دانم که چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌کار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نيست!
(چشم ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد)
بايد از آدم دانا ترسيد!
بايد از قيمت دانش ناليد!
وبه آنها فهماند که من اينجا فهم را فهميدم
من به گور پدر علم و هنر خنديدم!

کار ما نيست شناسايي هردمبيلي!
کار ما نيست جواب غلطي تحميلي!
کار ما شايد اين است
که مدرک در دست
فرم بي‌گاري هر شرکت بي‌پيکر را
پر بکنيم
پسرک با وجودی که فقیر بود ، از راه دست فروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای ادامه ی تحصیل خود پول جمع کند. آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود و به شدت گرسنه بود و نمی دانست چگونه خود را سیر کند. فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود نا چار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش مانده ، تکه نانی بخرد . ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد پسر از روی دسپاچگی گفت : ببخشید خانم ، آب دارید ؟ زن جوان فهمید پسرک گرسنه است ، داخل مغازه رفت و یک لیوان شیر گرم برایش آورد. پسر از روی گرسنگی فوراً شیر را تا ته سر کشید و بعد با خجالت دست در جیبش کرد و گفت : خانم پولش چقدر می شود ؟ زن جوان دستی بر سر پسرک کشید لبخندی زد و گفت : (خداوند به ما دستور داده بابت محبتی که می کنیم پول در خواست نکنیم.) پسرک تشکر کرد و رفت . اما این خاطره هیچ گاه از ذهنش پاک نشد. سالها گدشت و آن پسر برای ادامه تحصیل به پایتخت رفت و توانست در دانشگاه و در رسته پزشکی قبول شود و چند سال بعد مشهورترین متخصص پایتخت شد. یک روز او در اتاق خود نشسته بود ، از بخش اورژانس با او تماس گرفتند و در خواست کمک کردند. او به محض رو برو شدن بیمار او را شناخت و فوراً دستور داد او را بستری و اتاق عمل را آماده سازند. طی بیست و چهار ساعت او چند عمل حیاتی بر روی قلب پیر زن انجام داد و او را از مرگ حتمی نجات داد. روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید و پاکت صورت حساب را مقابل پیرزن قرار دادند او ناراحت بود. چون او سالها تمام پولش را خرج بیماری خود کرده بود و دیگر پولی نداشت اما وقتی پاکت را باز کرد ، با کمال حیرت صورت حساب را خواند که نوشته شده بود : (خداوند به ما دستور داده بابت محبتی که می کنیم پول در خواست نکنیم.)

* علی دائی: خیلی ببخشید...عذر می خوام شما به این می گید فوتبال؟! نه عزیزم... ببخشید ...خیلی عذر می خوام، ما نباختیم، سوئیس بُرد، به کسی هم ربطی نداره!

* فیروز کریمی: من امروز کت شانسم رو نپوشیدم، مربی سوئیس هم اسمش هیتسفیلده، میتسفیلده، این اصالتاً بچه محل ماست، با هم تیله بازی می کردیم تو بچگی، قبل از بازی گفت فیروز روت رو کم می کنم، بهش گفتم برو جلو بوق بزن! ولی به جاش دنده عقب اومد از رو ما رد شد باختیم، به نظرم باید فیفا ایشون رو بفرسته کلاس راهنمایی رانندگی! من حیث المجموع ما باختیم!

* غلامحسین پیروانی: بضاعت تیم ما در همین حده، بودجه نداریم، امکانات نداریم، مهرزاد معدنچی نداریم، تیم جوونه، من خواستم علیزاده رو بکنم تو، دیدم اصلاً تو لیست 18 نفره نیست! اما خدا وکیلی سوئیس هم خوب بازی کرد، ما هم می تونستیم ببریم، اونا هم می تونستن ببرن که بُردن، مبارکشون باشه! شاعر در این مورد می گوید: سعدیا مرد نفوذ دار نمیرد هرگز مُرده آن است که حرفش به ریالی نخرند!

* افشین قطبی: ما محشر بودیم، با قلب شیر اومدیم تو زمین، چهار دقیقه بین المللی بازی کردیم. وقتی تورس از داگ هوس اومد بیرون من فکر می کردم می تونه نتیجه رو چینج کنه ولی نشد، من داشتم کریزی می شدم، شما چی بهش می گین؟ اوه! بله! دیوونه دیوونه! دیوونه شو، دیوونه!!

* اکبر میثاقیان: چیزی نمی گفت، به جایش با بطری آب معدنی کاسیاس و پیکه را توی زمین دنبال می کرد که کتکشان بزند و شوک وارد کند برای بازی های بعد!

* امیر قلعه نوئی: پازل تاکتیکی ما خوب بود، در نیمه دوم روی ساختار دفاعی کار کردم و کل یوم تیم را 360 درجه تغییر دادم بینی بین اللهی آنالیزرامون بازی اونا رو قبلاً آنالیزور کرده بودن، ولی اونا رو یه حمله نصفه نیمه گل زدن، فوتبال همینه دیگه! البته یه دستایی تو کار بود که ما شکست بخوریم ولی من همه رو واگذار می کنم به اون بالایی که جای حق نشسته!

در شهري روزي سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديك شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ايستاد. در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنيد، زيرا اگر دعاي خود را با شدت بسيار تكرار نمائيد، درخواستتان استجابت مي شود و از آسمان موش مي بارد!
سگ با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان مي شد با خود چنين گفت: در درك آنچه در کتابها هست، کودن تر از اين گربه ها نيست.
مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد، استخوان است و نه موش؟!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت 18:33  توسط شهریار  | 

تست هوش

شما با یک تست هوش می توانید به درصد و میزان هوش تان پی ببرید.

   

1) فرض كنید راننده یك اتوبوس برقی هستید.در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می‌شوند،در ایستگاه دوم سه نفر بیرون می‌روند و پنج نفر وارد می‌شوند.راننده چند سال دارد؟

2) یك مأمور پلیس مجرمی را از طبقه اول تا طبقه پنجم ساختمانی تعقیب می‌كند.او چند طبقه پیموده است؟مأمور پلیس نتوانست مجرم را دستگیر كند و مجبور است از طبقه پنجم تا دهم را نیز بالا برود.حالا چند طبقه باید بپیماید؟

3) پنج كلاغ روی درختی نشسته‌اند.سه تا از آنها در شرف پروازند.حال چه تعداد كلاغ روی درخت باقی می‌ماند؟

4) چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل كشتی موسی برده شدند؟

5) شیب یك طرف پشت بام یك شیروانی 60 درجه است.طرف دیگر 30 درجه است.خروس کجای این پشت بام تخم گذاشته است.

6) حلزونی دور یك استادیوم می‌خزد.وقتی در جهت عقربه‌های ساعت حركت می‌كند در یك ساعت و نیم دایره را تمام می‌كند.وقتی خلاف عقربه‌های ساعت حركت می‌كند در 90 دقیقه دایره را طی می‌كند.علت تفاوت چیست؟

7) این سوالی حقوقی است.هواپیمایی از دالاس به سمت مكزیك در حركت است و در مرز این دو سقوط می‌كند.بازمانده‌ها را كجا دفن می‌كنند؟

8) شكل زیر از كنار هم گذاشتن تعدادی چوب كبریت ساخته شده است:

الف: سه تا از كبریت‌ها را بردارید تا فقط چهار مربع باقی بماند. زمانی كه این كار را انجام دادید، دوباره چوب كبریت‌ها را سر جای‌شان قرار دهید.
 


ب: حال چهار تا از چوب كبریت‌ها را بردارید تا فقط سه مربع باقی بماند.

9) من دو سكه به شما می‌دهم كه مجموعش 30 تومان می‌شود اما یكی از آنها نباید 25 تومانی باشد. چطور؟

10) دو نفر با هم یك مسیر را پیاده طی می‌كنند.یكی از آنها این مسیر را یك ساعته طی می‌كند،اما نفر دیگر دو ساعته.چرا؟

پاسخ‌ها
 
1) دقت كنید كه در ابتدای سوال،آمده است فرض كنید «شما» یك راننده اتوبوس هستید.پس شما باید سن خودتان را بگویید.
 
2) پلیس چهار طبقه بالا آمده است (نباید طبقه اول را بشمارید). در قسمت دوم پلیس پنج طبقه بالا می‌رود (5 =5-10) می‌توانید با كشیدن شكل جواب‌ها را امتحان كنید.اغلب ذهن اشتباه می‌كند و دو قسمت را یكسان می‌بیند.

3) همه كلاغ‌ها.چون آنها فقط در شرف پرواز هستند و هنوز از روی درخت بلند نشده‌اند.اگر جواب شما 2 بوده است بدانید محاسبات جلوی تفكرتان را گرفته است.

4) هیچ.آن حضرت نوح بود كه حیوانات را به كشتی برد و نه موسی.

5) هیچ کجا.خروس‌ها كه تخم نمی‌گذارند.البته این سوال به اصطلاح نخ ‌نما شده است و خیلی‌ها آن را می‌دانند.اما اگر باز هم شما به دنبال محاسبات بوده‌اید به وسیله اعداد منحرف شده‌اید.

6) فرقی نمی‌كند.یك ساعت و نیم برابر با نود دقیقه است.

7) بازمانده ها را دفن نمی‌كنند.آنها جان سالم به در برده‌اند.شما به وسیله كلمات حقوقی و دفن منحرف شده‌اید.

8) جواب قسمت الف: سه كبریت افقی ستون میانی را بردارید (در ذهن شما فرض بر این است كه این مربع‌ها باید به طوری با هم در ارتباط باشند)

جواب قسمت ب: یك علامت به علاوه (+) از داخل این شكل حذف كنید.حالا یك مربع بزرگ و دو مربع كوچك دارید (ذهن شما فرض بر این دارد كه مربع ها باید هم اندازه باشند).

9) یك 25 تومانی و یك 5 تومانی.به یاد بیاورید (فقط یكی از آنها) نباید 25 تومانی باشد و همین‌طور هم هست.یك سكه 5 تومانی داریم. شما با عبارت «یكی از آنها نباید...» فریب خورده‌اید.

10) یكی از آنها یك ساعت مچی به همراه داشته و دیگری دوتا ساعت مچی.ذهن شما ممكن است از كلمه ساعت مفهوم زمان را درك كرده باشد در حالی كه می‌تواند منظور ساعتمچی یا دیواری یا رومیزی باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/12ساعت 16:48  توسط شهریار  | 

مطالب قدیمی‌تر